قهرمان ميرزا عين السلطنه

6852

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

دختر ممتاز الملك : جمهورى ممتاز الملك در جشن خانهء خودش گفته من بيست سال است اين دختر را ( يعنى جمهورى ) در شكم خود پرورش داده با پستانهاى خود دو سال است شير مىدهم ( اشاره به پستان خود كرده ) اينك به شما مىسپارم پرورش بدهيد و نگاه‌دارى كنيد . بيرون آمدند گفتند ما دختر ممتاز الملك را البته خوب توجه مىكنيم ، خوب نگاه مىداريم ، زيرا خوشگل است ، وجيهه است . هزار حرف براى اين حرف او زده شد حتى در چاله‌ميدان . خدمت والاحضرت عصر با دائى جان دربار و خدمت والاحضرت رفتيم . در اطاق جنب برليان جلوى همان ميز مدور سيگارد مىكشيد و بند زنگ اخبار [ را ] كه دور دستهء صندلى پيچيده بود باز مىكرد . بشاش بود ، اما لاغر شده ، چشمها تو رفته ، رنگ صورت كهربائى شده . مىنمود شبها خواب نكرده فكر كرده و غصه خورده است . مردم شاه مىخواهند پس از آن‌كه معذرت خواست شما را معطل كردم فرمود شهر چه خبر است . گفتيم تعطيل ، و مردم شاه و وليعهد مىخواهند . فرمود ديگرچه . عرض كرديم سردار سپه مىگويند قم رفته . گفت خبر ندارم . بعد از حضرت والاى ما پرسيد . عرض كردم سه ماه است دست و پا درد مىكند ، زير كرسى افتاده ، و الّا چه قسم ممكن بود شرفياب نشود . فرمود خيلى از قول من احوال‌پرسى كنيد . بعد خواستيم مرخص شويم زيرا منتظر ديگران بود ، فرمود شما خودتان ذينفع هستيد . مىدانم برادرت ، خودت همه مشغول كاريد ، اما غفلت نكنيد . معتضد السلطنه و وليعهد معتضد السلطنه گفت سلطان محمود پسر افخم الدوله مجروح شده و كتك خورده . محمد باقر ميرزا پسر من مجلس بود آن‌وقت دو دست خود را مثل آن‌كه لولهء قنداق تفنگ را گرفته باشد يكى را جلو ديگرى را عقب نگاه داشت دو قدم جلو رفته دست را دراز كرده به تخم او زده‌اند ، بيضه‌اش ورم كرده . وليعهد قاه‌قاه خنديد . بعد گفت ما مسلمانيم و شما را دوست داريم . هرچه بتوانيم اقدام مىكنيم . والاحضرت جلوى معتضد السلطنه